دست های شرجی تو
شمالی ترین دقیقه ی دیروز
روی شانه ی من قد می کشید
و به دریا می رسید
هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد
و هر روز کبوتری بال بسته
در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد
و تمام چهارشنبه سوری های دنیا
مثل همین شب نارس
آتشی در دل دریا روشن کند
و کنار آن بنشیند
و با کسی به لهجه ی انار تخته نرد بازی کند ؟
نگو که هیچ وجه مشترکی بین آينه و کبوتر و دریا
نیست
تمام آينه های دنیا به دریا می ریزند
و تمام کبوترهای دنیا ته دریا آشیانه می کنند
اگر باور نمی کنی
پنجره ی باران خورده ات را باز کن
چند سطر پس از باران
بببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته
گمان می کنم لای آخرین جمعه ی سال بارانی ام را جا
گذاشتم
پنجره ام را جا گذاشتم
و شانه ام را که دست های شرجي تو روی آن قد می کشید
باور من !
کنار همین شمعدانی های شعر من بنشین
هیچ کس اندازه ی آسمان دروغ نمی گوید
هیچ بارانی پنج شنبه ی مرا
از عطر رزها پر نميكند
تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج تیرماه پارسال
زمان تولد من و آن روز تولد قشنگ
به خود خدا خراب تر از آنم
که کسی شمعدانی های شعرم را بچیند
و در كوچه بن بست ماه بکارد
دلم حالا برای بوسه های شرجی ات تنگ شده
قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت آينه جا
گذاشتم
سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و آينه
تحویل شدند
سیب و سبز و سکوت برایم بیاور باور من !
هديه نگاهت را بر دستان من بسپار كه تا هر چه دنياست
من
پاسدار حرمت گرم نگاهت باشم
جاويد در قبرستاني با محيا آشنا مي شود و به او علاقه مند مي شود اما مشكلي براي رسيدن به محيا وجود دارد ، كرم ( پسردايي) محيا نيز خواستگار اوست وي كه فردي زور گير است اجازه اين وصلت را نمي دهد اما مشكل تنها به اينجا ختم نمي شود ، محيا دختري از خانواده اي غسال است و رسم انها اين است كه بايد با يكي از افراد خانواده خود ازدواج كند ، جاويد دست بردار نيست و محيا شرطي براي وي مي گذارد كه اگر جاويد بتواند هفت مرده را بشورد و كفن ودفن كند با وي ازدواج مي كند جاويد رهسپار يك آبادي ميشود تا ...
سينماي رمانتيك هميشه در ميان مخاطبان خود جايگاه خوبي را داشته و محيا نمونه اي از اين سينما مي باشد. عشق كه در يك نگاه اتفاق مي افتد، مشكلات رسيدن، وجود آدمهاي بد،سماجت عاشق و در پايان همه چيز به خوبي و خوشي پايان ميابد و عاشق به وصال معشوق مي رسد كه اين نمونه از فيلمها را مي توان در سينماهاي جهان ومخصوصا سينماي هند پيدا كرد.
سكانس اول فيلم در يك قبرستان اتفاق مي افتد در دنياي به پايان رسيده جسم انسانها و پيرزني كه به دنبال قبر فرزند خود مي گردد و فيلمساز قصد دارد نوعي گمشدگي انسان را در اين فضا به ما نشان دهد و در اين ميان ما تولدي به نام عشق را مي بينيم.عاشق و معشوق كه همديگر را در اين مكان پيدا مي كنند و اين تولد شروعي مي شود براي قصه اي به نام محيا .
در اين فيلم متاسفانه اثري از شخصيت خاكستري نيست و تنها سه شخصيت را مي بينيم كه داراي رنگ سياه و سفيد هستند شخصيت سياه اين فيلم (پسر دايي محيا – كرم ) نيز به گونه اي براي خود در ذهنيتش از رنگي سفيد برخوردار است و فيلمنامه وي را به رنگ سياه براي ما تعريف مي كند كه متاسفانه اين را نمي توان پذيرفت تنها اين شخصيت را در ابعادي منفي قرار داده اند كه از اين فاكتورها تنها بعد پرخاشگري را در وي مي توان يافت كه اين تلاش شخصيت براي رسيدن به معشوقه خود( محيا ) و به پاكي نام عشق است، كه به واسطه ابعاد شخصيت خود اين گونه مي خواهد معشوق را از آن خود كند ، كرم قصد به كنار گذاشتن رفتار پرخاشگرانه خود مي كند كه اين خود مي تواند نوعي تحول براي وي قلمداد شود كه اين تحول شرط محيا مي باشد وبه شكلي ناقص از زبان فيلمنامه تعريف مي شود. استفاده از اين شخصيت تنها بهانه اي است براي پايان بندي فيلمنامه كه انگار خواجويي مي خواسته اين شخصيت را سياه معرفي كند تا بتواند پايان خوشي براي داستانش در نظر بگيرد. البته انواع مختلفي از شروط معشوقه ها در ميان داستانها و فيلمها نشان داده شده است اما اين بار شرط متفاوتي را براي عاشق از زبان معشوقه اش بيان مي شود كه اين را مي توان از نقاط قوت فيلمنامه دانست شستن هفت مرده و كفن كردن آنها توسط جاويد شرط زيبايي بود كه توانست تكاني به اين فيلمنامه دهد. اما قديسه قلمداد كردن محيا نوعي اقراق در اين شخصيت قلمداد مي شود كه اين صفت راخواجويي درقالب نام يك كتاب در فيلم معرفي مي كند. دست به دامان شدن جاويد به راهنمايي يك ريش سفيد كليشه اي است كه اين جا شخصيت را دچار نقض مي كند،چرا كه تصميم اگر مستقيما از جانب خود جاويد بود هر چند كليشه اما به ثبات شخصيت بيشتر كمك مي كرد به هر حال جادوي شگفت انگيز عشق خود را آشكار مي سازد وعاشق رهسپار يك آبادي مي شود. ترفند فيلمنامه نويس وي را به سادگي انسانهايي آبادي نشين دعوت كند تا وي از اين سادگي بتواند دري براي رسيدن به معشوقه اش پيدا كند ونيز طرح عارفانه اي از اين عشق را پايه ريزي كند. برخورد جاويد با ميرطاهرغسال آبادي و شرح حال ميرطاهر به گونه اي پايان قصه غسال را براي ما توضيح مي دهد كه اي كاش اين شرح حال به گونه ديگر تعريف مي شد. آشنايي جاويد با شاگرد ميرطاهر كه وي نيز عاشق دختر ميرطاهر است و جمله اي كه تفاوت آن دو را در قصه عشق تعرف مي كند ( اگه دوستش داري بايد بهش بگي ) كه بر ديواري توسط شاگرد نوشته شده و فيلمنامه نويس مي خواهد نوعي شهامت را به تماشاچي تزريق كند كه اگر كسي را دوست داري بايد به وي بگويي و اين تفاوت آن دو است چرا كه جاويد جسورانه عشق خود را براي معشوقه اش بازگومي كند و شاگرد غسال از اين جسارت خالي است.مرده هايي كه شسته مي شوند و ما مي دانيم كه نفر هفتم همان ميرطاهر است ازدواج دختر ميرطاهر و در به دري شاگرد در آخرين سكانس آبادي براي از دست دادن معشوق خود نوعي اخطار است كه همان جمله را كامل مي كند.عاشق شرط معشوق را انجام داده و به اميد وصال به شهر خود بازمي گردد كه كرم منتظر است تا جاويد را به قتل برساند، ديدار عاشق و معشوق و حضور پسردايي و درگيري وي با جاويد و آسيبي كه به محيا مي رسد و انگار پايان داستان است. در سكانسي جاويد و محيا را مي بينيم كه به تشييع جنازه جاويدآمده اند و اينجا ما درگيريك تعليق مي شويم ، كه جاويد مرده و با فضا سازي مناسبي كه توسط كارگردان شكل مي گيرد به سمت يك پايان بندي باورپذيرانه وزيبا مي رويم كه ناگهان دوباره كليشه ها به سراغ فيلمنامه مي آيد ما در يك فضاي ذهني هستيم جاويد و محيا زنده اند و به وصال هم مي رسند كه اين پايان بندي همان سرنوشتي است كه در آغاز مي شد براي اين فيلم از سوي تماشاچي در نظر گرفته شود،اين پايان بندي متاسفانه هيچ كمكي به فيلمنامه نكرد و حتي آن را در پايان بندي سطحي نشان داد كه اي كاش در پايان اين دو در دنياي خاكي به وصال نمي رسيدند و مرگ آنها عشقي جاودان وزيبا را به تصوير مي كشيد و تلاش آن دو را براي رسيدن محكم ترمي كرد. باتمام اينها انتخاب بازيگران به زيبايي صورت گرفته و بازيگران به زيبايي به نمايش خود مي پردازند كه به اين واسطه بايد به خواجويي تبريك گفت بازي زيبا و متفاوت شهاب حسيني يكي از نقاط زيباي اين فيلم است و الهام حميدي نيز پا به پاي حسيني حركت مي كند تا زوجي مناسب را در اين فيلم به زيبايي نمايان كند و نيز بازي زيباي آزيتا حاجيان قابل تحسين است. ديالوگها به زيبايي و در خور شخصيتها نوشته شده و مي توان به باورپذيري ميان بازيگر و ديالوگ دست پيدا كرد.انتخاب خوب لوكيشنها نيز از نقاط خوب فيلم است. طراحي لباس هر چند به سادگي صورت گرفته اما در نمايان ساختن ظاهر شخصيتها توانسته به خوبي عمل كند.اما كارگرداني فيلم دچار خلع هايي مي باشد كه انتظار تماشاچي را از كارگرداني مثل خواجويي كه پس از 15 سال سومين فيلم خود را ساخته براورده نكرد هر چند كه چيدمان بازيها و عناصر تشكيل دهنده فيلم به خوبي صورت گرفته اما فيلم ازهرگونه خلاقيت ونو آوري تهي است كه اين نقطه ضعفي براي فيلم مي تواند قلمداد شود . محيا نمي تواند يك فيلم معناگر باشد و طرح مرگ عشق و سير و سلوك عارفانه ميان محيا و جاويد تضمين معناگرايي فيلم نيست .
تهيه كننده ، نويسنده وكارگردان – اكبر خواجويي
مدير فيلمبرداري – محسن ذوالانوار
تدوين – مهران خواجويي
مدير توليد – داريوش بابائيان
بازيگران
شهاب حسيني – الهام حميدي – برزو ارجمند –آزيتا حاجيان – مجيد سعيدي – مهسا كرامتي –مريم بوباني – نقي سيف جمالي – مرضيه خوش تراش – انوشيروان ارجمند
اسامی برندگان گلدن گ
دریافت جایزه بهترین هنرپیشه نقش اول زن برای بازی در فیلم جاده انقلابی
دریافت جایزه بهترین هنرپیشه نقش دوم زن برای بازی در فیلم خواننده
بهترین هنرپیشه نقش اول مرد هیس لیجر برای بازی در فیلم شوالیه تاریکی
بهترین هنرپیشه نقش دوم مرد جان آدامز برای بازی درسریال تام ویلکینسون
بهترین هنرپیشه نقش دوم زن روکونت برای بازی در سریال لارا درن
بهترین هنرپیشه زن آنا پاکویین برای بازی در سریال خون واقعی
بهترین فیلم انیمیشن واله
بهترین هنرپیشه نقش اول زن سالی هاوکینزبرای بازی در فیلم سرخوش
بهترین فیلم خارجی والس با بشیر
بهترین هنرپیشه زن لارا لینی برای بازی در سریال جان آدامز
بهترین فیلم نامه سایمون بیوفوب برای فیلم میلیونر زاغه نشین
بهترین هنرپیشه مرد پل جیاماتی برای بازی در سریال جان آدامز
بهترین سریال تلویزیونی کمدی موزیکال به نام راک 30
بهترین موسیقی فیلم آی ار رحمان برای فیلم میلیونر زاغه نشین
بهترین هنرپیشه زن برای سریال تلویزیونی تینا فی
جایزه افتخاری سیسیل برای استیون استیلبرگ
بهترین کارگردانی دنی بویل برای فیلم میلیونر زاغه نشین
بهترین هنرپیشه نقش اول مرد در بروژر برای بازی در فیلم کالین فارل

نمیدونم از کجا می شه یه قصه ناتموم رو شروع کرد!
شاید چون به پایانش نمی تونم فکر کنم اولش یادم نمی آد ...
امروز بود یا دیروز؟ شایدم چند روز پیش بود که ماه کم نور شده و واسه همین اونم شبا از لامپای کم مصرف استفاده می کنه !
یه روزی دل خوشی شروع صبح نور خورشید بود و ناشتایی مامان، اما این روزا اشتها کور شده و سحر هم بهم صبح بخیر نمی گه و نور خورشید هم شده لامپ کم مصرف ماه !
دلم برای خودم تنگ شده و نمی تونم به خودم سر بزنم چون دل خوش سیری چند ؟
یه چند روزه این قصه یه رنگ دیگه شده، ماه کامل نمی شه حتی توی شبایی که باید کامل باشه! ناقص شده همه چی ، نور خورشید صداهای سکوت شب ، پچ پچ ها ی من و اونی که همیشه هست و فکر می کنه که رفته ..
اما این نقص رو می شه با یه حرفی یه صدایی یه چیزی پر کرد ،امید کامل شدن همه این بی نظمیا که نمی دونم من اشتباه کردم یا چون خیلی محتاط راه می رفتم باعث این اشتباه شد !
قصه منم شده عین فیلمای چارلی چالین یه کمدی که هر وقت نگاش می کنم از خنده گریه ام میگیره
این روزا نمی تونم ۴ و ۴ جمع کنم و بگم میشه ۵ ! چون فکرم به هیچ جا قد نمیده و قدم یکم کوتاه تر شده و خبری هم از ترازوهایی که وزن من رو تحمل می کنند نیست !
موهام شونه نمی خوره ، لباسام اتو نمیشه، اصلاحم نمیکنم ، خبری از فیلم هندی هم نیست
حتی دیشب که ممد یه جوک بامزه تعریف کرد خنده ام نگرفت ، تازه نمایشنامه هم نمی نویسم مهلتش واسه ارسال به جشنواره گذشت و من هنوز نتونستم تمومش کنم !
فیلمنامه هم که نمی دونم اسمش رو چی بذارم با یه نامه تایید از طرف انجمن سینمای جوان کنار میز کارم افتاده و این دوست تصویر بردارم هی تماس می گیره !
من زنده هستم؟ آره زنده ام
اما انگار این چند روز خیلی ازم فحش می خوره گیر دادم به لحظه هاش !
فحش می دم در حد خواهر مادر ،به لحظه لحظه های این روزا !
بیچاره این روزا هم فهمیدن قاطی کردم بدرقم اما نیمی خوام قیدش رو بزنم
قصه به کجا رسید؟!..
خواستم قصه بنویسم یه هو یادخودم افتادم که دارم کتاب میشم وهنوز اونی که فکر میکنه رفته من روننوشته ..

قصه يك خواب ...
من از اعماق يك سكوت به فراواني يك صدا رسيده ام
و ترا در آغوش گرم خيالم گرم فشرده ام
و اين لحظه هاي كاغذي را با گرمي تن تو سوزانده ام
اي عطر گلها از نفس تو كمتر !
سلام ...
همين حالا كه سلامت مي كنم از ضيافت روياي خواب برخاسته ام
و دارم به دنبال تو در ميان واژه هايم مي گردم
تا لذت هم آغوشي روياي خواب شيرينم را برايت بنويسم
تا بداني كه در دنياي خواب از هميشه به تو نزديك ترم
تا بداند تمام سياهي اين شبها
كه جادوي گرم نگاه تو شب را تب دار تنفس خود مي كند
و من مشتاق تراز هر بار چشم بر هم مي گذارم تا در دنياي زيباي روياها
ميزبان تن داغ تو باشم اي گرم تر از شرجي تابستانها
شب، هنگامي كه دنياي خسته به خواب مي رود و
فرشته خاموشي حاكم اين تاريكي مي شود
من با نسيم نيمه شب ا زروي زيباي تو داستانها مي گويم
و واژه هايم را معطر مي كنم به نام تو
و در ذهنم برايت هي صفت و هي واژه مي نويسم
و با واژه شب بخير خود را آماده ديدار رويايي خود با تو در دنياي قشنگ خواب مي كنم
آرام جان اكثر خوابها و خيالات خوش ترا نزديك من مي آورد
و من تشنه تر از هر با ر خود را سيراب مي كنم از يك هم آغوشي نجيب
مبيبنم كه در كنارم خفته اي و نگاهت مرا مي نگرد
نگاهت مي كنم مشتاق و از طرح نگاهت براي تمامي عمرم يك امان نامه مي گيرم
كه نگاهت اشتياق نفسهاي من باشد
نفس نيم گرم و مطبوعي از لبان ظريفت به مشام من مي رسد كه مرا مست مي كند
مست يك بوسه از باده لبان تو
باز نگاهت مي كنم كه چه زيبا همچون يك فرشته پاك در كنا رمن خود را رها كرده اي
و ضربان قلبت دارد برايم ترانه اي مي سازد
عريان تر از هميشه به ترانه تپش تو گوش مي دهم كه آ هنگ زندگي مرا برايم مي نوازد
موهاي پريشانت را نوازش مي كنم آرام
و از بوي خوش گيسوان تو لذتي ابدي به خود مي دهم
نگاهم مي كني اي زيبا نگاه
اندام زيبايت را لمس مي كنم و لذتي در نگاهت مي بينم از يك حس قشنگ
خنده زيبايت كه انگار نفس زمان است چشم هايم را مشتاق تر از هربار به تماشاي اندامت دعوت مي كند
كه هر گاه ترا مي بيند در خود جستجو مي كند كه آيا تا كنون چنين مخلوق زيبايي را خدا خلق كرده ؟
و با احترام به هنر پروردگار ترا تابلوي نقاشي خدا نام مي گذارد
سينه هاي بلورينت در تسليم در برابر اين هم آغوشي چون قلب بچه گنجشكها مي لرزد
و سپيدي دندان تو در سرخي لبانت همچون كوهي پديدار مي شود كه در ميان يك دنيا رز سرخ خوابيده
لب بر لبانت مي گذارم و طعم شيريم محبت را از آنها به لذت مي چشم
مست مي شويم با هم
و خود را اسير بوي تند يك شهوت زيبا مي كنيم
و در يك هم آغوشي نجيب با هم مي ميريم
و قانون تلخ مرگ را جور ديگري آشكار مي كنيم
كه لذت اين مردن ما از راز هزار تولد شيرين تر است
مي رويم در هم
مي ميريم با هم
و در يك هم آغوشي نجيب خود را خلاصه هر چه هوس مي كنيم
و در يك لذت زيبا با هم به خواب مي رويم در دنياي زيباي خوابها
......
يك آن از خواب پريد م كنار بسترم خاليست
تو نيستي و من در دنياي بيداري به تصوير زيبايت نگاه مي كنم
و من دارم برايت از شيريني يك رويا مي نويسم
و تا صبح در آغوش خيالت شب را بدرقه روز مي كنم .
يه مطلبي خوندم درباره عشق ا زنگاه كودكان برام خيلي جالب بود.
معني عشق كه از نگاه بچه ها به اون اشاره مي شه
واسه شما هم نوشتم كه شما هم نظر اين بچه ها رو در باره عشق بدونيد .
از زمانيكه مادربزرگم دچار آرتروز شد ديگر نميتوانست خم شود و ناخنهاي پايش را لاك بزند از آن به بعد هميشه پدربزرگم اين كار را براي او انجام مي داد ، حتي موقعي كه دستهاي خودش هم آرتروز شد . اين عشق است .
8 ساله
وقتي كسي شما را عاشقانه دوست دارد شيوه بيان اسم شما در صداي او متفاوت است و تو مي داني كه نامت در لبهاي او ايمن است .
4 ساله
عشق يعني آن هنگام كه براي خوردن غذا با كسي بيرون مي ري و بيشتر چيپس خود را به او مي دهي بدون آنكه توقع متقابلي وجود داشته باشي .
6 ساله
عشق آن چيزي است كه در اوج خستگي يخنده را به لبانت بياورد .
4 ساله
عشق يعني آن زمان كه مامان براي بابا قهوه درست مي كند و براي اطمينان از خوبي طعمش مقداري از آن را مي نوشد .
7 ساله
عشق آن زماني است كه به شخصي مي گويي از لباسش خوشت آمده و او از آن پس هر روز آن را مي پوشد .
7 ساله
عشق يعني آن زمانيكه مامان بهترين تكه مرغ را براي بابا مي گذارد .
5 ساله
منبع اينترنت
بهترين فيلم – ستاره ي روي زمين
بهترين كارگردان - امير خان براي كارگرداني فيلم ستاره ي روي زمين
بهترين بازيگر نقش اول مرد – شاهرخ خان ( فرياد بزن هند )
بهترين بازيگر نقش اول زن - كارينا كاپور( زماني كه ملاقات كرديم )
بهترين بازيگر نقش مكمل مرد – عرفان خان ( زندگي در يك مترو )
بهترين بازيگر نقش مكمل زن – كونكناسن شرما ( زندگي در يك مترو )
بهترين موسيقي - آ . ر . رحمان ( گورو )
بهترين ترانه سرا – پراسون جوشي ( ستاره ي روي زمين )
بهترين بازيگر مرد تازه كار – رانبير كاپور ( ساواريا )
بهترين بازيگر زن تازه كار – ديپيكا پادونكه ( ام شانتي ام )
بهترين خط داستاني – آمول گوپت ( ستاره ي روي زمين )
بهترين فيلمنامه – آنوراگ باسو ( زندگي در يك مترو )
بهترين تدوين – آميبا شوكلا ( فرياد بزن هند )
بهترين ديالوگ – امتياز علي ( زماني كه ملاقات كرديم )
بهترين جلوه هاي ويژه – كمپاني درچيليز اينترتيمنت ( ام شانتي ام )
بهترين طراح حركات موزون – ساروج خان ( گورو )
بهترين كارگردان هنري – سمير چاندا ( گورو )
بهترين صداگذاري – سلي فرناندر ( جاني قدر )

اين جشنواره در حالي برگزارا شد كه بسياري از ستاره هاي سينماي باليوود از جمله خانواده باچان سلمان خان – هريتيك روشن و امير خان در آن حضور نداشتند .
امير خان كه امسال جايزه بهترين كارگردان را از آن خود كرد امسال هم مثله سالهاي گذشته در اين جشنواره حضور نداشت . فيلم ساواريا ساخته سانجي ليلا بهانسالي امسال نتوانست جوايزي را از آن خود كند .
صدايي را ميشنوم
صداي خندههاي كودكيست
كه به بچگي من ميخندد
كه مرا مسخره ميكند
كه به من سنگ ميزند
آيا او همان كودكي
از ياد رفتة من نيست
آري
او خود من است
كه امشب مستانه به من ميخندد
ميدانم
هيچ كس اينگونه به عزاداري خود ننشست
كه من عروسي خود را با هيچ آغاز نمودم
بيچاره
منِ من
كه در عزاداري خويش
به جاي گريه، ميخندد
حتي بچگي من
به كودكي من
اين بار نيز خطا كردي؟
بار چندم بود اي دل؟
فردا را چگونه بايد ديد
شايد فردا
روز پيوند با هيچ ديگر باشد
که آهنگ زیبای این شب بهاری معطر شد به طنین زیبای یک صدا
یک صدا که انگار با تمام جوانیش سالهاست در من به دنیا آمده
و
شاید قبل از تولد من با روح من آشنا بوده که من چنین آشنا می خوانمش
من امشب بیدارم
چگونه می شود به امشب هدیه خواب و خمیازه داد
که تا به صبح می خواهم برای شروع خورشید فردا من هی ترانه و شعر بنویسم
هی از لالایی صدای یک آشنا برای غربت شب ترانه بخوانم
که تا امشب
شب با لالایی من بخوابد
و
من
امشب میزبان ضیافت لالایی این شب قشنگ باشم
پس شب بخیر امشب آسوده بخواب که من در خیال ناز قشنگ لحظه هایم بیدارم

امروز روز جهانی تاتر است و ما اهل تاتر خوشحالیم که می توانیم تاتر را به هم تبریک بگوییم .
بیچاره تاتر چقدر بزرگ شده و ما بزرگتر . یادمه بچه بودم که تاتر رو شروع کردم نه توی مدرسه توی گروه تاتر احساس می کردم یه آدم تاتری محشره کسی که بتونه چشم تو چشم تماشاچی حرف بزنه و بازی کنه می تونه یه فرد فوق العاده باشه فکر می کردم .... حالا زیاد مهم نیست که به چی فکر می کردم . اما امروز از خودم پرسیدم این همه سال عمرت رو گذاشتی واسه تاتر چی شد ؟ چی کار کردی ؟ غیر از اینه که هر وقت یکی بهت نزدیک می شه به خودش می گه عه این پسره هست تاتر کار می کنه عین دلقکاس و کلی هم بهم می خنده . اگه توی این ۱۷ سال می رفتم کلاس کاراته یه فوتبال الان یا قهرمان جهان بودم یا مربی تیم ملی ! اینا یعنی نباید تاتر رو به عنوان یه فن واسه خودم انتخاب می کردم ؟
نمی دونم! مادرم همیشه بهم می گه پسر تو یه تختت کمه که ول نمی کنی این تاتر رو و من دوباره از خودم می پرسم تاتر واسه من چه کار کرده و من و دوستام چرا تاتر کار می کنیم . امروز رفتم توی سالن نمایش تا یه جواب واسه خودم پیدا کنم . وقتی رفتم به سالن اولین چیزی که از صحنه پرسیدم این بود : تو چی داری که من نمی تونم ازت دل بکنم ؟ خوشگلی ؟ بانمکی ؟ دوچشم زیبا داری ؟
و بعد رفتم روی صحنه قدم زدم احساس کردم بزرگترین آدم روی زمینم من روی این صحنه به جای خیلی از آدمای برزگ دنیا را رفتم . من روی این صحنه تونستم دلمشغولی های آدمای اطرافم رو به تصویر بکشم من روی همین صحنه تونستم به یه تن خال روح بدم من ... من واقعا یه تختم کمه! مادر درست می گه ... تاتر ماله دیوونه هاست دیوونگی عالمی داره. می گن خدا آدمای دیوونه رو می بره به بهشت وامروز من بعد از ۱۷ سال فهمیدم تاتر کار می کنم چون بهشت رو روی صحنه نمایش می بینم .
